X
تبلیغات
دانشگاه آزاد رباط كريم

دانشگاه آزاد رباط كريم

زحمتي كه بدون پاسخ ماند

 

متاسفانه دوستانمون كه چهرشون رو در عكس مي بينيد با تالاش و زحمت هاي بسياري كه كشيدن خدايي هر كي ندونه من ميدونم اينا كارشونو از كي شروع كردن ....با چه ‌ذوق و شوقي

 

 حتي دانشگاه اس ام اس براي تمامي بچه ها فرستاد و همه رو دعوت كرد براي ديدن اين كار

 

اما بعد اين همه زحمت نتيجش چي شد؟؟نه تنها 15 بلكه 16 هم كارشون اجرا نشد ....فكر كنيد 15 بچه ها چطوري سر صحنه تاتر رفتن.....

 

واقعا كيه كه بياد جواب اين بچه هارو بده ؟؟؟؟

 

چرا این چنین شد ؟!؟!

 

عكس از سايت http://rkubax.ir/

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:29  توسط طناز  | 

گروه تئاتر دانشجویی منگوله تقدیم می کند

زمان : شنبه و یک شنبه مورخ 15 و 16 اسفند ماه از ساعت 16 الی 18

مکان : فرهنگسرای معلم شهرستان رباط کریم

بازیگران:مجید کوشا نژاد-فاطمه صوفی-محمد جواد سعدی-ساناز تابان کیا-علی بنائی-سروناز قاسمیان-محمد جعفری-پریسا رستمی-سعید سعیدی-شایسته معینی و علی خوئینی

منشی صحنه:سمیرا شاملو

موسیقی:حامی

نویسنده و کارگردان:مجید کوشا نژاد-فاطمه صوفی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 22:43  توسط طناز  | 

تصویری شبانه از میدان آریا شهر -صادقیه

 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:59  توسط طناز  | 

تمرین راندو انواع درخت


 



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:58  توسط طناز  | 

راندو درخت

 

 




+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:57  توسط طناز  | 

راندو آسمان(1)


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:56  توسط طناز  | 

راندو آب

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:55  توسط طناز  | 

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:43  توسط طناز  | 

نميخوام عاشق بمونم ...!!!

 
 
 
 
نميخواستم مثل اشکاش يه روز از چشاش بيفتم
 
ندونستم زيره پاهاش سنگی بی قيمتو مفتم
 
آرزوم بود باوجودم مثل روحم آشنا شه
 
واسه فرياد غرورم باله پروازه صداشه
 
چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم
 
ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!
 
گمشدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
 
واسه سر سپردگی هاش ديگه لايقم بدونه
 
اما امروز يه غريبس که فقط به من ميخنده
 
دلو ديوونه ميدونه درو ديوونه ميبنده
 
چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم
 
ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 13:10  توسط طناز  | 

مصاحبه با خدا

THE INTERVIEW WITH GOD
مصاحبه با خدا



I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
 So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled. ?My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
 
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 
 "That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 
 
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
 All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
 
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
 
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
 
 To learn that a rich person
 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
 To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
 
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
 
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
 
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
 
 God smiled and said,Just know that I am here... always. 
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
 
 
                       
 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 13:8  توسط طناز  |